خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
روزا چشمای نازش میشینه تو کتابام
شبا وقتی میخوابم میبینمش تو خوابام
براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه
نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه
خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
روی پله های سنگی میشینم با تو بیدار
چشام رو تور ابرا سرم رو سنگ دیوار
براش آواز میخونه لبای سر و بستم
میاد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم
خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
عشق
من ... عشق بی همتای من ... از فاصله ها گفتی که همه و همه در دستان کوچک اما پر مهر من و توست که آن را بشکنیم و لحظه لحظه کوتاهش کنیم ... ریسمان فاصله ها را به برق نگاهی می توان سوزاند و با هم بودن را تا ابد به رخ فاصله ها کشید ... ترس زاييده تنهايی انسان است ... اما من و تو با هم از هيچ چيز نخواهيم هراسيد و تندباد وحشت تنهايی و سوز فاصله ها هرگز رشته عشقی را که ميان من و تو بافته شده نخواهد گسست ... چرا که هر دو سرشاريم از نهايت دوست داشتن يعنی عشق.
و اما راه دوست داشتن تا عشق... راهی به کلام زيبای تو مملو از رنج و صبوری است ... راهی که مدتی است رنجش را به جان می خرم و صبوريش را نثار واژه واژه خنده هايت می کنم ... چرا که می دانم عاشق يک عاشق شده ام ... راهی که شيرينی اش برای من صدای گرم نفسهايت و دلداری های شبانه ات بوده است...راهی که قول دادم تا انتها همسفرت باشم ...
من عشقخود را يافته ام .. عشقزيبای من ... با هم بودن و با هم ماندن و دل کندن از سفر تنها به دست من و توست ... بيا تا در اين کوره راه زندگی مشعل عشقمان را بر فراز قله های جاودانگی بنشانيم و تا روز ازل تا روزی که تنها مرگ تواند جدايمان کرد و ديگر هيچ ... سرود ماندگاری و ترانه يکی شدن را سر دهيم .
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت
...
با تو گفتم :
«حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم نه گسستم »
باز گفتم: که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ؛ نتوانم ... !
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
!
می توان از ميان فاصله ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست
.
نمی دانم ... شايد اين حرفها برای هزاران هزار که طعم عشقرا چشيده اند قصيده ای تکراری باشد ... اما برای من طعم ديگری دارد ... نه تنها هيچوقت تکراری نخواهد شد بلکه لحظه به لحظه خاطرات زندگی ام را با نقوش آن قلم خوام زد .
عشق
... تک واژه گمشده ای در دريای خيال انسانها ... اکنون برای من تنها معنی که دارد يعنی وجود يعنی زندگی يعنی هنر ... هنر دوست داشتن ... هنر خوب بودن ... هنر راست بودن ... هنر يگانه بودن و يگانه ديدن ... شايد بشود گفت شهر عشقهمان هنر هشتم است .
گويند که عشقناديدنی است ... عشقاما من تو را ديدم ...تو را لمس کردم و در تمامی لحظات زيستنم تو را خواهم ستود که چنين وجود زيبا و آراسته ای را به من هديه دادی تا تو را لمس کنم ... ببويم و بشنوم . آری اين عشقبرای من چيزی برتر از وجود خودم بود . پس ای عشقبگذار در قطره قطره دريای وجودت غرق شوم .